حکایت فراموش کردن گوشی موبایل لای جرز دیوار به عنوان پاره آجر.
یکی از دوستان ساده ی من
یار بی فیس و بی افاده ی من
دوستی ساده و صمیمی بود
آشنایی ما قدیمی بود
نام این یار من محمد بود
دومین میم او مشدد بود
*
ریخت دیوار خانه اش یک شب
شد خراب آشیانه اش یک شب
قصد تعمیر آن خرابی کرد
رو به یاری این حقیر آورد
ما دو ناشی مهندسی کردیم
خانه را خوب وارسی کردیم
رنج بسیار در عمل بردیم
شن و سيمان و ماسه آورديم
من شدم کارگر، شد او بنا
که گره خورده بود کار بنا
هر دوي ما سريع دست به کار
شده، برديم حمله بر ديوار
کار من حمل آجر و سيمان
کار او روي هم نهادنشان
الغرض با هزار بدبختي
کارمان پيش رفت و با سختي
در نهايت به سر رسيد اينکار
شد دوباره درست، آن ديوار
هر دوي ما ز بس که خسته شديم
در حياطش به ماتحت* نشسته شديم
چايي تازه نوش جان کرديم
نوش جانش در استکان کرديم
آن رفيق خل و عزيز مشنگ
داشت يک گوشي گران و قشنگ
گرچه مانند گوشتکوبي بود
گوشي بي نظير و خوبي بود
خواست زنگي به يکنفر بزند
تا که تعريف کار خويش کند
گوشي او ولي نبود آنجا
گوشي اش گشته بود گم گويا
من به گوشي او زدم زنگي
تا بيايد به گوشم آهنگي
بانگ گنگي به گوش مي امد
نغمه اي کم خروش مي آمد
رد آن بانگ را گرفتم من
پي آن بانگ گنگ رفتم من
تا رسيدم به بخشي از ديوار
اثر آن مهندس معمار
شاهکاري نهاده بود آنجا
لاي ديوارش آن مهندس ما
از سر خنگي و فراموشي
عوض پاره آجري، گوشي
لاي ديوار خانه کاشته بود
پاره آجر زمين گذاشته بود
در نهايت کلنگ آورديم
گوشي قيمتي به در برديم
گشت ديوار هم دوباره خراب
شد محمد هم از خجالت، آب
لاجرم نيمه کاره ماند آن کار
ماند سوراخ روي آن ديوار
عاقلاني که از غم آزادند
کار را دست کاردان دادند
***
قول دادم به دوستم پس از آن
کاين حکايت نياورم به زبان
زير قولم نمي زنم هرگز
که مرا هست اين خط قرمز
هرکه خواهد که آگهي يابد
سوي اين ماجرا رهي يابد
بايد اين شعر را بخواند و بس
من نگويم در اين زمينه به کس
لب من بسته است چون پسته
پسته ي سفت و سخت و در بسته
نشنود هيچ آدمي سخنم
تا زماني که نشکند دهنم
دهن من شکستني نبود
راز ناگفته گفتني نبود
----
* برای تصحیح وزن از یکی از مترادف های این کلمه سود بجویید.
برچسبها:
حکایت
+ نوشته شده در
91/01/25ساعت 14:46  توسط علی حسینی
|
مسدود شده چو راه ایمیل
ایضا شده بسته دست جی میل
گر سکته کنم عجب نباشد
هستم چو به این حیات بی میل
" ای بی تو حرام زندگانی
خود بی تو کدام زندگانی "
****
دری نمانده در این روزگار باز ـ انگار
کسی به عرض سلام من و تو مایل نیست
به ما جواز تبسم نمی دهند ـ آنوقت
" میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست "
*****
ایمیل مرا ای که به سختی بستی
رفتی به صف دل شکنان پیوستی
پیغام مرا به دوست حالا که دهد ؟
ای باد صبا کدام گوری هستی!؟
به کوری چشم حسود: این چند شعر را که اینجا سرودم و کلید ثبت مطلب زدم همه اش پرید و مدتی به مغز معیوبم فشار آوردم تا یادم آمد هر سه شعر البته با اندکی تغییر.
برچسبها:
طنز
+ نوشته شده در
90/12/16ساعت 14:26  توسط علی حسینی
|
یک فیلم انیمیشن دانلود کرده بودم میخواستم زیرنویسش را هم دانلود کنم سایت subscene که خودش هم در محاق ممیزان ما قرار گرفته شاید هم ما در محاصره ایم و خندق به دور ما کنده شده تا کسی در ما رخنه نکند. خلاصه سایت منفور مذکور که از راه های غیر شرعی به وصالش نایل شدم نیز ناز نموده و طلب ثبت نام می کرد. آدرس ایمیل دادم و عضو شدم اما قرار گذاشتیم اول بروم ایمیل را بگشایم و پسووردی که فرستاده را برگیرم . هرچه کردیم چه از راه شرع چه از راه خلاف ایمیل باز نشد. رو به جی میل آوردم و از نو در سایت منفور مذبور نیازی عرضه داشتم و عشوه ی دیگر داد اما هر دوی ما غافل از این که جی میل نیز در کمند سماجت خاصان درگاه افتاده و امکان خلاصی ندارد.
گشتم و گشتم و گشتم تا یک سایت ایرانی مخصوص ایمیل یافتم و ایمیلی برای خود بافتم و سر از نا امیدی بر تافتم. باز سوی سایت مذکور مغرور منفور شتافتم که تا سه نشه بازی نشه.
ایشان هم گفتند اه که اینطور حالا که چنین است ما تا اطلاع ثانوی با آی پی شما کار نداریم خودتان هم که رسمیت ندارید. از این شوخی غم انگیز که بگذریم مانده ام دلیل راه به راه بستن ایمیل و جی میل چیست.میلیون ها ایرانی که ایمیل و جی میل دارند و تقریبا مدام محتاج سر زدن به آن. گناه این بندگان بینوا چیست که میرغضب یقه شان را می چسبد که راه بسته است. در عصر اطلاعات بستن اینهمه سایت خصوصا این دو دست کمی از حکومت نظامی ندارد. از خوب است که آن یکی روز و شب سرش می شود. این دیگر هیچ چیز حالی اش نیست.
برای یک دستمال که کل بازار را آتش نمیزنند. مانده ام فعلا گیر زیرنویس فیلمم. سایت زیرنویس دهنده نیز گفته لختی صبر می بایدت.
برچسبها:
فیلم
+ نوشته شده در
90/12/16ساعت 12:0  توسط علی حسینی
|
پدر یکی از بهترین دوستان درگذشته است که پدرش را نیز بسیار دوست داشتم. با تنی چند از رفقا برای عرض تسلیت از تهران آمدیم شهرستان. دوستم را بسیار دلشکسته دیدم و برادرانش را هم. شیرینی گرفتن اسکار فرهادی در مذاقم تلخ شد که دو روز قبلش گرفته بود. در میانه ی راه بحث اسکار شد و یکی از احباب که صاحب فضل و کرامت نیز بود داد سخن میداد که فیلم چندان خوبی نبود و از این حرف ها. رفیق "ارباب حلقه" ای پرست من دلایلی آورد و بحث به درازا کشید. در چند جای دیگر با چند تن دیگر از رفقا و احباب در این باب سخن کم نرفته بود. من از آنجا که این فیلم و فیلم قبلی فرهادی یعنی درباره ی الی را تنها هرکدام یکبار دیده بودم خیلی مشتاق بحث نبودم چون تا فیلم را چند بار ندیده باشی نمی توانی با اطمینان نظر حالا میخواهد له باشد یا علیه در هر صورت نمی توان نظر موثق کرد. اما از سوی دیگر نظر فیلم کوبان وقتی چندان قوی به چشمت نیامده باشد چه چاره داری از اظهار نظر کردن.
یکی از دلایلی که در خاطرم مانده در میانه ی کوه و دشت این بود که نامزدی اسکار بخش فیلمنامه اورجینال چندان اهمیتی ندارد و ارزش آن از فیلمنامه اقتباسی کمتر است و هرچه میگفتم که برعکس نظر ایشان ارزش اقتباس از کمتر است یا اقلا نمی تواند بیشتر باشد. دلیل می آورد که در جایی دیده است که اکثر برندگان اسکار فیلمنامه اقتباسی بوده اند. میدانیم که روز و روزگاری این دو با هم بودند و بعد ها دو بخش شدند. می گفت حدود هشتاد درصد برندگان غیر اورجینال هستند. شکی نیست که فیلمنامه ی اقتباسی هم در آوردنش کار دشواری است اما نه به اندازه ی نوع دیگر.
نه وقت و نه حال نقد این نظر را دارم که به نظرم ایرادش اظهر من الشمس است بلکه بحثم سر این است که وقتی از فیلمی خوشمان نیامد و اقبال عام اهالی صنعت سینما را دیدیم و خود نیز جزو متخصصان و منتقدان نبودیم بهتر است از نظرهای شگفت آور و عجیب و غریب برای اثبات عقیذه بپرهیزیم. جای دیگری همین رفیق شفیق چند دلیل دیگر آورد و در نهایت به طنز گفت : .... البته اکثر منتقدان با نظر من مخالفند!
در آن مجلس یکی از حاضران به شوخی گفت که البته منتقدان کاری به نظر شما ندارند.
وقتی بعضی از اهالی سینما از روی رشک نظرهای غریبی صادر می کنند چه حاجت است که ما نظر خود را بر آن بیفزاییم. من سر دیکتاتوربازی و محکوم کردن نظر هیچکسی را ندارم ولی اصرار و ابرام را در بعضی جا ها نمی پسندم همان اظهار نظر کافی است.
این بحث هم بجایی نرسید چون معمولا قانع کردن طرف مقابل لا اقل در ایران کار نیمه محالی است.
سعی دارم خلاف این سخنرانی غرا در باب پرهیز از نظر دادن در امور بیرون از حیطه ی دانش من بعد گام بردارم البته می کوشم در وبلاگ دیگرم که به مسایل غیر طنز مربوط است این گام های عظیم الجثه را بردارم.
+ نوشته شده در
90/12/14ساعت 20:11  توسط علی حسینی
|
اگر انوری خواهد از روزگار
که یک لحظه بی زای زحمت زید
مگس را پدید آورد در زمان
که بر روی رای رحمت ....
جای خالی را خودتان پر کنید
الف- زندگی کند
ب- بیتوته کند
ج - قضای حاجت کند.
د - هیچکدام
+ نوشته شده در
90/11/26ساعت 17:9  توسط علی حسینی
|
یکسال گذشت و آب از آب تکان نخورد. امان از این وقت شناسی ها. همین یک سال قبل بود که جشنواره ی طنز طهران اعلام مسابقه ی طنز با موضوع آلودگی هوای تهران کرد و من کوآلا صفت را به جنبش درآورد و داستان به شعر آلوده ای مفصل گفتم و سرودم و نیم ساعت قبل از اتمام مهلت مذکور فرستادم و پیغام اعلام وصول نیز به دستم رسید و شاد شدم که عاقبت در یک مسابقه شرکت کردم. تو نگو مسابقه ای که قرار بود بهمن برگزار شد دو بار به تعویق افتاد و به فروردین رسید و بعد از آن دیگر رویشان هم نشد زمان جدید اعلام کنند و خلایق شرکت کرده در مسابقه را به عضو نامشخصی از خود هم حساب نفرمودند و انگار نه انگار.
هی صبر کردم و با دندان های تیزم پوسته های زاید روی لب برکندم وخبری نشد. مسوولین ما شکر خدا خودشان را در قبال هیچ امری به خلق خدا پاسخگو نمیدانند. به همین جهت اگر امروز خبر دادند که فردا میخواهیم به هر خانوار یک گاو بدهیم اما فردا همه ی گاو های موجود در سطح کشور را گرد آوری کرده و صادر کردند هیچ تعجب نکنید.
وقتی داستان را فرستادم خیلی خوشحال شدم که چه زود جواب دادند که هنرمند گرامی اثر شما رسید و گفتم آفرین به همت شهرداری که به این جزییات مختصر هم دقت میکند. همین ماه پیش بود که در یک مسابقه شعر دیگر شرکت کردم و نه گفتند رسید نه نرسید گویا خود مسابقه هم در هالهای از ابهام رفت. به قولی نه به آن شوری شور و نه به این بی نمکی. نه آن نیم دقیقه بعد اعلام وصول کردنتان نه این خود را به کوچه ی علی چپ کردنتان. لغو این مسابقه حتما دلیلی داشته چون چند سالی بود که به همت مسوولین شهرداری برگزار میشد حالا هر دلیلی دارد گفتنش که خجالت کشیدن ندارد بگویید و ما بیچارگان سکه دوست را چشم به راه نگذارید. اگر دلیلش دلیلی نیست که در ملا عام بشود گفت( مثلا بودجه ندارید) یک دلیل مصلحتی اختراع کنید. شکر خدا کشور ما از لحاظ اختراع مشکلی ندارد. دوست ندارید دروغ بگویید هم یک قید احتمالا یا از این دست قیود دروغ راست کن بگذارید اول بیانیه تان.
خلاصه این که دوستانی که در جریان این مسابقه نیستند به وبلاگ طنز طهران مراجعه کنند منظور مرا خواهند فهمید.
برچسبها:
طنز تهران,
وعده ی راست دادن,
صبر ایوب و عمر نوع
+ نوشته شده در
90/11/09ساعت 3:35  توسط علی حسینی
|
در ابتدا این خبر را بخوانید که از سایت فرارو کپی پیستش کرده ام.
زنی در دادگاه گفت: همسرم از حجاب من ناراضی است و دوست ندارد حجاب پوشیدهای داشته باشم و بر این اساس دنبال طلاق دادن من است.
به گزارش ایسنا، زنی در دادگاه خانواده حضور یافت و درخواست طلاق خود را به قاضی دادگاه ارائه کرد. وی در توضیح دلیل این درخواست گفت: یک سال گذشته به عقد همسرم درآمدم و بعد از مدت کوتاهی با برگزاری مراسم عروسی به منزل مشترک رفتیم و متاسفانه از همان ابتدا سر مسائل مذهبی دچار مشکل شدیم.
زن جوان ادامه داد: من و همسرم هر دو در خانواده مذهبی بزرگ شدیم و زمانی که همسرم به خواستگاری من آمد از این موضوع اطلاع داشت که حجاب من چگونه است و من تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم آن را تغییر دهم.
وی با بیان اینکه همسرم از ابتدا حجاب من را پذیرفته بود، اظهار کرد: بعد از گذشت مدت کوتاهی از شروع زندگی مشترکمان، مرتب از من ایراد میگرفت که چرا حجاب من اینقدر پوشیده است در حالی که حجاب خانواده خودش نیز همانند حجاب من است.
زن جوان که ۲۵ سال سن داشت، عنوان کرد: همسرم از من میخواست تا حجابم را مطابق میل او تغییر دهم و در مهمانیهایی که من هرگز نمیتوانم در آن حضور داشته باشم شرکت کنم. اوایل فکر کردم شاید بعد از گذشت مدت کوتاهی از حرفهای خود پشیمان شود اما اصرار او هر روز پررنگتر میشد.
شوهر این زن جوان نیر گفت: این درست است که من جزء خانواده مذهبی و معتقدی هستم اما افکار و عقاید من شبیه آنها نیست و همسرم در واقع انتخاب پدر و مادرم است نه انتخاب خودم. زیرا من دوست ندارم همسرم حجاب داشته باشد.
وی در پاسخ به پرسش قاضی مبنی بر اینکه اگر افکارت اینگونه است چرا این دختر را به عقد خود درآوردی؟، گفت: همسرم از لحاظ ظاهری بسیار زیباست و زمانی که او را دیدم به او علاقمند شدم و فکر کردم میتوانم او را از افکارش دور کنم و پوشش او را به آنچه که خود میخواهم تغییر دهم.
مرد ۲۹ ساله مدعی شد: همسرم از نظر ظاهری بسیار زیبا است و به نظر من باید تا زمانی که زنده است از این زیبایی استفاده کند در حالی که او خود را در پوششی پنهان کرده است که نمیتواند از آن لذت ببرد.
و اما ده عقیده دیگر این مرد را از زبان من بشنوید.
یک آقای قاضی من کاملا آنسان سکولاری هستم زنم هم مجبور است سکولار شود.
دو. جناب قاضی من وقتی یک زن محجبه زیبا می بینم چندشم می شود پس همسرم هم وقتی خودش را در آینه می بیند باید چندشش شود.
سه. جناب قاضی زن هرچه زیبا تر باشد باید بی حجاب تر باشد. زن بنده حق ندارد دره ای از زیبایی های خود را زیر سوال ببرد این کار توهین به طبیعت است.
چهار. برای این که حسن نیت خود را نشان بدهم حاضرم روز های فرد او را در اختیار خود بگذرام.
پنج . همه ی زنها بعد از مدتی متوجه می شوند که مردها عقل ترند پس بهتر نیست به جای مقاومت از همان اول هر چه من بگویم گوش کند.
شش. همسر من باید با عمل جراحی روی بینی و لب و سینه و سایر اعضای خود موافقت مشروط کند.
هفت. نامبرده باید روسری را طوری نگاه کند که انگار چشمش به مرد نامحرم کشف عورت فرموده افتاده باشد.
هشت. ایشان در صف نان و مسیر های از منزل تا خانه ی دوستان قر کمر بیایند.
نه. من ترجیح میدهم از برج میلاد خودم را بیاندازم پایین اما زنم در جواب سلام من نگوید علیک السلام.
ده. زن من می تواند از من بدش بیاید اما نباید از دست دادن به مرد نامحرم بدش بیاید.
نامبرده صد حرف دیگر هم گفت که ارزش درج نداشت.
+ نوشته شده در
90/09/11ساعت 6:54  توسط علی حسینی
|
آن چیست که سرخست ولی قرمز نیست
آن را بخورند و خوردنش جایز نیست
هرچند مثالش به جهان بسیار است
در کشور ما نمود آن بارز نیست
این معمای من در آوردی الان به ذهنم رسید اگر حوصله کردید و جوابش را یافتید جایزه اش طرح یک معمای دیگر خواهد بود. فعلا بروید و فکر کنید.
+ نوشته شده در
90/08/30ساعت 10:25  توسط علی حسینی
|
در بازار مقابل مغازه ای ایستاده بودم و مشتری ای رسید و بخیال آن که من مغازه دار هستم( احتمالا هیبتم او را گرفته بود) پرسید که آیا پنبه دارم و من هم خیلی جدی بدون این که بفهمم مغازه دار نیستم جواب دادم نه ندارم ورفت.
نتیجه
۱-آدم عاقل باید بداند که از چه سوال بپرسد.
۲- آدم عاقل شماره ی دو هم باید بداند که دلیل پرسیدن سوال را هم درک کند و بعد جواب دهد معنی نمیدهد وسط بازار از یک عابر بپرسند آقا پنبه داری و او تعجب نکند که اشتباهش نگرفته باشند با پنبه فروش.
از این داستان که البته سوتی
+ نوشته شده در
90/08/01ساعت 14:20  توسط علی حسینی
|
دیشب یکی از رفقای صمیمی با همسر و خواهر زن در خانه ی ما بودند. چند خاطره نقل کردم کاشف به عمل آمد که اکثروهم تکراری. به جمع گفتم تصمیم دارم دفتری تهیه کنم و خاطرارتم را بنویسم و دوستان را هم. و جلوی هر خاطره اسم تمام آشنایان را بگذارم و برای هر که آن خاطره تعریف شد اسمش را تیک بزنم.
قرار شد به علت انبوه بودن خواطر دسته بندی کنمشا.
جلد اول - خاطرات کودکی علی
جلد ۲- علی و سوتی هایش
جلد سه - علی و دوران خدمت
و الی آخر...
دوستم پیشنهاد داد من بعد به علت جذابیت و خنده دار بودن آنها از رفقا پول بگیرم و گفت بعضی ها خاطره ات را می شنوند و لذت می برند و بعد سرت منت هم می گذارند.
این هم خودش خاطره ای شد.
+ نوشته شده در
90/06/05ساعت 9:45  توسط علی حسینی
|